خرید بک لینک
الهی بمیرم برایش مادرم را میگویم چگونه با مرگ مادرش کنار آمد چطور دق نکرده ای مادر !! نمیدانم ... شاید دق کرده ای اما به گونه ای دیگر شاید دق ، همان پادرد و کمردرد و گاهی هم قلب دردت است شاید من باعث این دق کردن تدریجی ام منی که بعد مادرت تنها دلخوشیه تو بودم یادم هست از روزی که ننجان به رحمت خدا رفت هم رنگ چشمانت تغیر کرد هم لبخندت ... اما باز هم مهربان نگاه میکردی و گرم لبخند میزدی ه

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

من یقین دارم اولین بارها هیچوقت فراموش نمیشوند حالا ! هی تظاهر کن اتفاقی نیفتاده از ته دل بخند و لبخندت را قاب کن بچسبان پشت پروفایلت هر روز شیک تر از روز قبل لباس بپوش همان ادکلنِ تلخِ همیشگی اصلا دستش را بگیر و انتخاب جدیدت را جار بزن روزی هزار بار بگو دوستش دارم من ک رهایت نمیکنم من یکهو سر و کله ام پیدا میشود مثلا ! پشتِ پک های عمیق سیگارت پشت تک تک دوستت دارم هایش و پشت تمام آخر

برچسب: اولین, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

سالها بعد دختری با موهای مشکی و قدی بلند روبرویت مینشیند برایت چای میریزد از اتفاقات عجیب و غریب دانشگاه تعریف میکند و ریسه میرود از خنده دلت برایش ضعف میکند عاشقاته تر از هر بار نگاهش میکنی برق نگاهش تو را ب فکر فرو میبرد آنقدر عمیق که ناگهان صدایی تو را به خود می آورد "بابا چایی ات یخ کرد " نگرانی در چهره ات موج میزند پیش خودت میگویی (جگرگوشه ام نکند کسی از راه برسد تو را عاشقت کند

برچسب: سالها, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

بین فرم های ارسالی برای مشتریان دلنوشته ای جا گذاشته بود صدای بلند رئیس ب گوش میرسید مملکتی ک حساب و کتابش دست عاشق باشد بهتر از این نمیشود اخراجی ... این اخرین جمله ی صاحب شرکت بود به دفتر دار ساده و بی شیله پیله مان و فرم مچاله ای که به بیرون پرتاب شد با سری پایین و دلی ناامید بیرون امد وسایلش را جمع کرد و رفت دلم برایش میسوخت شاید تنها من میدانستم که او علاوه بر آن معشوقه ی از دست ر

برچسب: انصاف, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

من به دلم قول داده ام دیگر دلتنگت نشوم قول داده ام اسمت را هم نیاورم اما نمیدانم چه مرگم است خیلی عجیب دلم برای مادرت تنگ است دلم لک زده برای گپ زدن هایش وقت هایی که درس زندگی میداد نصیحتم میکرد و حتی زمانی که نگرانمان بود و کمی تلخ میشد اما باز هم مهربانی از سر و رویش میبارید خوشبحالش که سالها کنارت بود با تو خندید ، گریه کرد بوسید و به آغوشت کشید خوشبحالش که به اندازه ی یک عمر با تو

برچسب: دلتنگ,مادرت, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

جانه دلم اینبار دلم میخواهد برای تو بنویستم هر چند برای آمدنت نه وقتی مشخص است و نه تضمینی ... اما این روزها فقط ب بودنت فکر میکنم روزی که می ایی و جز اغوش من هیچ جای دیگر آرام نمیگیری کسی را جایگزینم نمیکنی و در هر شکل و لباسی هم ک باشم از من خسته نمیشوی تو تنها عشقی خواهی بود که پشت پا نمیزنی ... دختر یا پسر بودنت فرقی ندارد فقط میدانم آنقدر آماده ام ، تا حواسم باشد که نه دل بشکن

برچسب: فرزندم, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

مثلا در بزنی در بگشایم مثلا باشی و از بودن مردانگی ات شعر سرایم مثلا هستی وحال دلمان خوب هوا خوب ، زمین خوب غم ندارد به دلم راه بکُل ، غصه و آشوب همه سرکوب مثلا مادرمان پیر نشد خوش و خوب است و زمینگیر نشد جمعمان جمع و کسی از برمان کسر نشد حال و روز دلمان صبح و طلوع است دلی عصر نشد ... گفتن این مثلا ها ! خوش و عالیست ولی ، جای تو خالیست دلمان تنگ و هوا تنگ و زمین تنگ غم به راه و دلخوشی

برچسب: دلمان, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

تفاوت است میان مادری که بچه دار نمیشود و مادری که بچه اش میمیرد حالم شبیه همان مادریست که بچه اش درون شکم سقط شده در حالی که میداند دیگر صاحب فرزند نمیشود و بعد از گذشت مدتها افسردگی تنها راهِ پرورشگاه را میبیند او نوزادی را به آغوش میکشد و شاید ... شاید که نه قطعا دوستش هم خواهد داشت اما خوب میداند آن بچه ی دوست داشتنیه معصوم که زندگی اش را در برگرفته متعلق به پدر و مادر دیگریست و

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

خاطره زورِ زیادی دارد شاید اندازه ی یک غول بزرگ که اگر یک شب تاریک بیاید به سراغت ... ای وای خانه هایی خشتی کوچه هایی باریک دختر همسایه ... چادر گُل گُلی اش و دلی آشفته ... میدویدم هر روز راس ساعت ،سرِ کوچه تا ببینم از دور ... قد و بالای بلندش روزگاران بگذشت ... هیجده ساله شدم ! رو به مادر گفتم ... به دلم آشوب است برو و سهم دلم را بردار برو آنجا که بگویم خوب است مادرم اشفته ... تو برو

برچسب: خاطره,زیادی, نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

امروز که میرفتم سر کار ، مادرم پشت سرم "آیت الکرسی" میخواند کیفم را که باز کردم دیدم پدرم ! هنوز مثل بچگی ها برایم شکلات خریده مبادا که گرسنه ام شود ... وقت برگشت بود و هوا تاریک برادرم خسته از کار و مشکلات زندگی اش به دنبالم آمده بود که در امان باشم از تاریکی مبادا چشم هرزه ای در لابه لای شب چپ نگاه کند به خواهرش به خانه رسیدم ... تا لباسم را عوض کردم خواهرم سفره ی شام را کشیده ب

برچسب: نویسنده: مهتاب دادخواه تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی